خرید بک لینک
هانس، جایی در عقاید یک دلقک بُل که به همراه ماری و پس از اصرار او برای پذیرفتن عذرخواهی دوستی قدیمی به نزد او رفته اند در حالیکه همه چیز به نظر خوب پیش می رود، مشتی آنی را در انتهای دیدار روانه ی آشنای دوران کودکی خود می کند. آشنایی که حالا پس از سال ها در ظاهر یا به واقع؛ تفاوتی نمی کند، تغییر کرده و درست در نقطه مقابل چیزی که بوده است می نمایاند. اما هر ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین نعمتی تاريخ: پنجشنبه 27 ارديبهشت 1397 ساعت: 19:00


گـــــفتم نــــــگرم روی تو گــــفتا به قیامــــــت

گـــــفتم روم از کـــوی تو گــــفتا به سلامــــت


هاتف اصفهانی


برچسب: نویسنده: آدرین نعمتی تاريخ: پنجشنبه 19 بهمن 1396 ساعت: 1:09

و آن گاه مانند «سپاه نوزدهم پیاده» ناگهان ظاهر می شدند و پسرکانی نوجوان به همراه مردانی روی غبارگرفته هر کدام هر چند با نام سپاه ولی با یک لباس و گاه بی لباس و خالی دست، شانگهای را از طوفان ارتش ژاپن در میان گرفته و دلیرانه نبرد می کردند و بعد از آن در کتاب های تاریخ می نوشتند: «سپاه نوزدهم پیاده» که مانند خشم ناگهان ظاهر شد و تاریخ را به وجود آورد. و آن گاه، افسانه ها رقم می خوردند. هر چند تک تک پسرکان و مردان را همه دیده بودند و اشک های خشم آلودشان برای همیشه در غبارهای میدان های نبرد به خون آغشته بر زمین ردی از جان گذاشته بود. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین نعمتی تاريخ: پنجشنبه 19 بهمن 1396 ساعت: 1:09


برای این که مرا ببینی چشمانت نیاز نیست.

تنها خوب خیال کن.


برچسب: نویسنده: آدرین نعمتی تاريخ: پنجشنبه 19 بهمن 1396 ساعت: 1:09

" امروزه روز هر کسی می تواند از خیلی چیزها با خبر باشد. لعنت به شیطان، من چطور می توانم به وکیل مدافعم ثابت کنم که با خواندن آثار یونگ به غریزه ی آدم کشی خود پی نبرده ام، که مارسل پروست حسادتم را به من نشناسانده است، که اسپانیا را همینگوی، پاریس را ارنست یونگر، سوییس را مارک تواین، مکزیک را گراهام گرین به من معرفی نکرده است، که با خواندن آثار برنانو پی مبرده ام که از مرگ می ترسم، که با مطالعه ی ادامه مطلب

برچسب: تجربه, نویسنده: آدرین نعمتی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 2:40

شاید باورش سخت باشد که نطفه ی بسیاری از جنگ ها در رحم صلح نامه های پر سر و صدا بسته شدند. و آدمیان لختی ساده اندیش و لختی بی خیال و لختی کمتر؛ بیمناک، لابد هورا می کشیدند برای تدبیرات موفق و آدم ها را نشان می دادند با انگشت اشاره و سعی می کردند نام هاشان را بلند تر صدا کنند. پیمان ورسای و قراداد وین و جنگ های بعد حاصل از تحقیر و تحمیل پنهان که شاید اگر صلح نامه ای در کار نبود و پایانی کمتر خودخواهانه و سکوت وارتر، هیچ گاه جنگ دیگری به ابعاد جنگ های بعدتر برای صلح نامه ای دیگر لابد؛ رقم نمی خورد. ادامه مطلب

برچسب: جنگ,صلح, نویسنده: آدرین نعمتی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 23:47

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.

برچسب: نویسنده: آدرین نعمتی تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 11:27


یکی از خوبی های میانه های نخستین ماه بهار هم یواش بودن همه چیز است. آدم های کرخت بعد از تعطیلاتش، رنگ های گویی تازه پوست کنده شده اش، هوای سردرگم تند و آرامش و آفتاب کم رمق و رایحه های دور و نزدیکش. همه چیز گویا آهستگی قبل از شروعی دوباره اند. همه چیز گویا حس هایی تازه متولد شده اند.


برچسب: نویسنده: آدرین نعمتی تاريخ: سه شنبه 26 ارديبهشت 1396 ساعت: 11:32

یاروسلاو سایفرت چک شاید گمان نمی کرد روزی جهنم چنان سریع به هر کجا سرک بکشد و آن لحظه های کوتاه سرگیجه آور چنین کمیاب شوند.


« جهنم را همه می شناسیم.

جهنم روی دو پا راه می رود.

ولی بهشت؟

بهشت شاید تنها لبخندی باشد،

بر لب هایی که نام ترا زمزمه می کند.

و آن لحظه ی کوتاه سرگیجه آور که از یاد می بری

که جهنمی هم وجود دارد ... »


برچسب: نویسنده: آدرین نعمتی تاريخ: سه شنبه 26 ارديبهشت 1396 ساعت: 11:32


سرما خورده ام و حالا صدایم شبیه صدای خش دار و متفاوت تو شده است. سرماخوردگی را حالا حتی با این حال نزار دوست می دارم. من تمام چیزهایی که تو را به یاد من می اندازد دوست تر می دارم. من صدای سرماخورده ام را حالا نیز دوست تر می دارم.


برچسب: نویسنده: آدرین نعمتی تاريخ: سه شنبه 26 ارديبهشت 1396 ساعت: 11:32


بگذار همه چیز آرام بگذرد ..


برچسب: نویسنده: آدرین نعمتی تاريخ: سه شنبه 1 فروردين 1396 ساعت: 3:06

مدتی فراموشش می کنم و یک روز به یادش می آورم. مدتی پنهان می خواهمش و بعد روزی آشکار. مدتی او نیست و من بودنش را که خواستم به سراغش می روم. وبلاگ هایم را تا کنون این چنین خواسته ام. گاهی دور، گاهی نزدیک ..


برچسب: نویسنده: آدرین نعمتی تاريخ: چهارشنبه 13 بهمن 1395 ساعت: 10:23

سرو بود و من بر گردش طواف می کردم و ایستادم و او بود و جان ـ و ـ من بودم و تن.


برچسب: نویسنده: آدرین نعمتی تاريخ: چهارشنبه 13 بهمن 1395 ساعت: 10:23

به گمانم حالا می دانم چرا شاعر نشدم. اگر قطاری بود تا سوارش شوم و به میانه ی راه مردی آرام و شاعر اجازه می خواست وارد کوپه شود، در میانه ی راه؛ و بعد به مشاعره می نشست و شعرهایی می خواند که تا به حال نشنیده بودم و چنان بود که گویا تا ابد می تواند شعر بخواند در حالیکه هنوز غبار ناشناسی در چهره اش داشت و بعد مامور قطار می آمد و بلیط هایمان را می خواست و او می گفت بلیط ندارد و در برابر ارفاق مامور به خرید بلیط میانه ی راه می گفت که پول هم ندارد و بعد مامور تشر می زد که پیاده ات می کنم و او می گفت هر طور که می فرمایید و بعد مامور مجبورش می کرد تا به سمت درب یک از واگن ها برود تا پیاده اش کند و او در لحظه ی آخر خروج از کوپه بر می گشت و با چشمانی مصمم و اما بی روح و صورتی سرخ نگاهم می کرد و بعد آرام بدون کلمه ای می رفت و من بعد از چند ایستگاه تازه به این فکر می کردم که راستی چرا من پول بلیطش را حساب نکرده بودم و اما حالا قطار در دل تاریکی مردی شاعر را جا گذاشته بود جایی میان نمی دانم کجا*، بله؛ شاعر می شدم من. *توصیفی آزاد از روایت حمیدرضا شاه آبادیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین نعمتی تاريخ: دوشنبه 8 آذر 1395 ساعت: 19:24

پتر زومتر، معمار سوئیسی جایی در کتابش؛ احساسش از زیبایی را به احساس بودنِ مطلق در حریم زمان توصیف می کند و زمان را باز ایستاده در رویارویی اش. یک بار کنار خیابانی که دوستش می داشتم و گاهی آن زمان هایی که خلوت ترین ساعاتش بود چشم در سنگ فرش هایش؛ قدم می زدم، لحظه ای دخترکی از کنارم گذشت که من تنها مواجهه ی چشمانش و بعد از آن چند تار موی شناورش در باد را به خاطر می آورم و ولی چنان زیبایی را می پراکنید که لحظه ای ایستادم و بر خلاف عادت همیشگی ام عبورش را دنبال کردم. زمان ایستا در مواجهه با زیبایی چیز عجیبی نیست ولی تفاوتی نمی کند درختی بلندبلا باشد یا دخترکادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین نعمتی تاريخ: شنبه 8 آبان 1395 ساعت: 2:35

صفحه بندی